تابستان 1393 آقای محمود ظریف از فرهنگستان زبان و ادب فارسی با من تماس گرفت و خواستار ملاقات و گفت و گویی شد برای تشکیل کارگروه عکاسی برای واژ‌گزینی.
این دیدار در 10 شهریور 1393 در فرهنگستان رخ داد. آقای محمود ظریف به عنوان نماینده‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی به من پیشنهاد داد یک گروه پنج نفری تشکیل دهم که در این کار تخصص و مهارت داشته باشند.
افرادی را از نظر گذراندم. آنان باید به زبان انگلیسی، فارسی و عکاسی تسلط داشتند و می‌توانستند هر چهار هفته یک بار در جلسه شرکت کنند. و البته می‌بایست دغدغه‌ی این کار را هم داشتند. حتی در فکر این بودم که افرادی با رویکرد متفاوت را هم دعوت کنم که بحث‌ها به اصطلاح چالش برانگیز هم باشد به همین دلیل از طریق انتشارات سروش پیگیر آقای پیروز سیار شدم که موفق به برقراری تماس نشدم.
از سه نفر، دکتر محمد ستاری، مهران مهاجر و مهرداد نجم‌آبادی، مهرداد به دلیل مشغله‌ی زیاد از همکاری پوزش خواست. دو نفر باید به جمعمان اضافه می‌شد. با محمد نبوی و محسن بایرام‌نژاد صحبت شد. البته چون فرهنگستان هزینه رفت و آمد را پرداخت نمی‌کرد شرکت دوستان شهرستانی عملاً ناممکن می‌شد. بایرام‌نژاد با وجود این که با هزینه شخصی و پرداخت بلیت رفت و برگشت هواپیما برای بار نخست در جلسه شرکت کرد اما من خواهش کردم شرکت او به این شکل منطقی نیست و نباید ادامه یابد. و او خواسته‌ی مرا پذیرفت.
جلسه‌ها از آذر 93 آغاز شد. کار به‌تدریج سرعت مطلوبی گرفت. پس از مدتی یعنی تابستان 1395 متوجه شدیم برخلاف قولی که داده شده بود و قرار بود حق الزحمه‌ای، در حد اندکی بیش از هزینه رفت و برگشت با آژانس، پرداخت کنند، آن را هم پرداخت نمی‌کنند. دوستان چشم به این مبلغ ناچیز ندوخته بودند اما پرداخت کرایه‌ی رفت و برگشت را از جیب شخصی منطقی نمی‌دیدند. 
بدین سان کار گروه واژه گزینی عکاسی، پس از دو سال، بدون دریافت دیناری و پرداخت کرایه‌های رفت و برگشت به امید این که فرهنگستان به خود بیاید کار را متوقف کرد. اما فرهنگستان به خود نیامد که نیامد! 

همان طور که اطلاع دارید گروهی از دوربین ها بین اس ال آر و کامپکت قرار می گیرد که به آنها دوربین های bridge به معنای پل می گویند. در برخی از سایتها دیدم معادل شبه اس ال آر برایش استفاده کرده اند. من دوربین میانجی را پیشنهاد می کنم. با این توضیح:

دوربین میانجی. دوربین میانجی (bridge camera) پُل رابط میان دوربین تک‌عدسی بازتابی (SLR) و دوربین ببین و بگیر (point & shoot) است. این دوربین‌ها چه از نظر کارایی و چه از نظر قیمت در میانه‌ی دو گروه یاد شده قرار می‌گیرند. 

نویسنده: اسماعیل عباسی

بگذارید قصه ای را که از همسایه جهاندیده و پیر سرد و گرم چشیده روزگار شنیده ام، بازگو کنم و سپس بروم سر اصل مطلب. او تعریف می کرد که در جوانی در یک میهمانی با همکاران و یاران موافق دورهم نشسته بودند و میزبان هم، تدارک مفصل دیده بود. درست پیش از آنکه میهمانان دست به سفره ببرند، به پیشنهاد یکی از حاضران قرار می شود هر سرسفره نشسته ای عیب بغل دستی خود را آشکار بگوید. چرایش را نه من می دانم و نه آن همسایه که راوی و شاهد ماجرا بوده است.

در این میان یکی پیشگام می شود. همکار بغل دستی آزرده می شود و بی درنگ می خواباند توی گوش همکار منتقد! باقی قصه را ناگفته می شود حدس زد. مجلس به هم می خورد و فضای گرم و دوستانه آشفته می شود و غذاها سرد! پس من قلم را محتاطانه در دست می گیرم !

من و افشین شاهرودی چندین وجه مشترک داریم . هر دو متولد 16 مهر هستیم . هر دو در یک روز به دنیا آمده ایم، البته با فاصله جغرافیایی به پهنای ایران (دامغان تا تبریز) و فاصله زمانی سه سال. او متولد 16 مهر 1329 است و من سه سال از او بزرگتر. غیر از این هر دو عکاسی می کنیم و همین یک قلم جنس ما را به هم مرتبط کرده است! پیش از آنکه با شاهرودی (افشین) آشنا شوم، شاهرودی (اسماعیل ) را شناختم؛ آن شاعر نامی روزهای رفته. و بعدها فهمیدم که اسماعیل شاهرودی عموی افشین شاهرودی بود. بعدترها هم فهمیدم که بیشتر بستگان افشین اهل هنرند و ادب. حال چه ریشه ی گرایش های افشین را به ادبیات و هنر، در ژن بجوییم و چه در بستر مناسب رشد، نهایتا به یک نتیجه می رسیم که افشین شاهرودی هم اهل قلم است و هم از اهالی هنر.

پیش از آنکه افشین شاهرودی را ملاقات کنم ، کتاب «عکس ها»ی او را دیده بودم و مقاله ای از او را خوانده بودم : «ورود دوربین عکاسی و فیلمبرداری به تهران » (چاپ شده در کتاب تهران قدیم ) نوشته م . حسن بیگی ، انتشارات ققنوس ، زمستان 1346، تهران ).

در کتاب «عکس ها» (1360)، افشین مجموعه کارهای خود را که بین سال های 1356 تا 1360 تهیه کرده ، به چاپ رسانده است . در این کتاب او بیشتر دست به تجربه زده و تقریبا در بیشتر ژانرهای عکاسی ذوق آزمایی کرده است : پرتره ، طبیعت ، عکاسی مستند و حتی به ترفندهای فنی هم روی آورده است (مشبک کردن عکس ، سولاریزه ، افزایش کنتراست و...) این کتاب را می توان سیاه مشق های شاهرودی به حساب آورد.

کتاب بعدی او «پنجاه و پنج عکس » در سال 1369 به چاپ رسید. این کتاب گسیختگی کتاب «عکس ها» را ندارد و ما شاهد جهش چشمگیری در کارهای او هستیم . در فاصله انتشار دو کتاب یادشده ، شاهرودی (به استناد آنچه که در صفحه 7 کتاب «پنجاه و پنج عکس » آمده است ) در 18 نمایشگاه گروهی عکس و یک نمایشگاه انفرادی شرکت کرده است . او در مقدمه کتاب «پنجاه و پنج عکس » آشکارا گرایش خود را به عکاسی مستند اعلام می کند: «اما به عکاسی مستند اجتماعی وابستگی بیشتری دارم .» (ص 9 کتاب ). این گفته را انتشار کتاب دیگرش «آرتور روتشتاین » (1369) نیز تایید می کند. کتاب اگرچه ترجمه است ، اما انتخاب «آرتور روتشتاین » یکی از عکاسان بنام مستند اجتماعی و عضو عکاسان FSA (اداره تامین کشاورزی) گویا و موید همین گرایش است .

نگاه او در «پنجاه و پنج عکس »، نگاه نومیدانه به انسان ویرانگر و وامانده است ؛ هرچند هر از گاهی پنجره ای کوچک به نور و رهایی می گشاید. اغلب عکس های این مجموعه از ترکیب بندی محکمی برخوردار است . عکس های مجموعه «پنجاه و پنج عکس » آن تلنگری را که عکاس می خواهد به بیننده می زند: «... اثر هنری باید انسان را به فکر و اندیشه وا دارد. اگر چیزی را شسته و رفته به مخاطب بدهیم ، بی آنکه تلنگری به احساس و اندیشه او زده باشیم ، کار مهمی صورت نداده ایم . زبان هنر امروز زبانی است که مخاطب را در مقابل «چراها» و «چگونه ها» قرار دهد و او را وادار به فکر و اندیشه کند.»  مجله عکس ، مهر و آبان 1369، از گفت وگوی او با مجله عکس.

افشین شاهرودی در سال 1376، «خاطرات من ، ماه ، چاه و باغچه » که مجموعه یکصد و بیست و چهار شعر پیوسته است و در پی آن کتاب شعر «از زمان جنون » (1380) را منتشر می کند و گشایش نمایشگاه شعر او در گالری سیحون با تب فوتبال ناشی از پیروزی تیم فوتبال ایران در استرالیا همزمان می شود و در هیاهوی طرفداران فوتبال گم می شود؛ نمایشگاهی که در نوع خود اولین و آخرین بود. آمیختن طرح و عکس به شعرها در مجموعه های «خاطرات من ، ماه ، چاه و باغچه » و «از زمان جنون » او را به تجربه جدیدتری هدایت می کند و آن کتاب «شینما» است که با همکاری علی عبدالرضایی در سال 1381 منتشر می کند.

کتاب «شینما» تجربه ای است نو در ادبیات که به قول سینماگران نوعی مونتاژ موازی است : عکس ، شعر و طرح .

«هپروط !» سومین کتاب عکس افشین شاهرودی و هفتمین کتاب اوست . عکس های کتاب «هپروط !» اگرچه به صورت تک عکس تهیه شده اند، اما چیدمان آنها طوری است که گاهی از نظر محتوایی به مجموعه ای مرتبط نزدیک می شوند. «هپروط !» بیانی طنزآلود و تلخ دارد. اگر کتاب های افشین شاهرودی را کنار هم بگذارید و به آنها سه تار زدن و مجسمه سازی ، طراحی و انتشار مجله را اضافه کنید، به یک جمع بندی خواهید رسید: روحیه نوجو، تنوع طلب ، ماجراجو و سرکش افشین شاهرودی که هیچ کدام از رسانه ها را برای بیان درونیاتش کافی نمی بیند و مرتبا برای ادامه معنا و مقصود به همه جا سرک می کشد و تلنگر می زند، آغازگر راه می شود، اما به مقصد نارسیده ، راه عوض می کند.

اسماعیل عباسی، تیر یک هزار و سی صد و هشتاد و پنج، تهران

منتشر شده در روزنامه اعتماد ملی ، شماره صد و شانزده 5/ 4 /85 ، صفحه 11

Parviz_Kalantari_2005_aشنیدن خبر مرگ همراه می‌شود با یک تلاش برای باور نکردن. نپذیرفتن. بعد تسلیم شدن، خُب کاری جز این از تو بر نمی‌آید. بعد با یک فلاش‌بک، تلاش می‌کنی تا آنجا که ذهنت یاری می‌دهد عقب‌تر بروی، از خودت هم نمی‌پرسی چرا. و مرور کنی با یک فست موشن کلی خاطره را. در نهایت با یک جمع‌بندی بر می‌گردی سرجای اول. در مانده خودت را به راه دیگر می‌زنی و تلاش می‌کنی به خودت بقبولانی که مشغولی.
***
42 سال پیش در اواخر بهار  1353، که در کانون استخدام شدم، همزمان چند نفر به جمع همکاران کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پیوستند. از جمله محمد قاضی، مترجم و پرویز کلانتری، نقاش، که هر دو از نام‌آوران بودند. هم نام قاضی و هم نام کلانتری را شنیده بودم اما پیش از آن آنان را ندیده بودم. و چه سعادتی بود کار کردن در کنار بزرگان شعر و ادبیات، نقاشی، گرافیک، انیمیشن، سینما و ....
دوربین نیکومات خودم را تازه خریده بودم. (سیروس طاهباز از ژاپن برایم خرید. به قیمت دو هزار و پانصد تومان.) کلی از سیروس طاهباز، محمد قاضی، م.آزاد، علی اکبر صادقی، فرشید مثقالی و دیگران عکس گرفتم. 
***

Parviz_Kalantari_2005  12سال پیش جشنواره‌ای به همت کانون پرورش فکری کودکان در کرمان برگزار شد. پرویز کلانتری هم یکی از مدعوین بود. در هتل پارس بودیم. جایی که آثار بزرگ کلانتری روی دیوار آنجا نصب بود. در برابر یکی از کارهایش چندین عکس از او گرفتم. عکس بالاتر یکی از آن عکس‌هاست. عکس پایین را هم توی اتوبوس از او گرفته‌ام.

یادش گرامی باد.

***
آن زمان کانون بی‌خودی کانون نشده بود.
و اینک کانون بی‌خودی زمین نخورده است.   

سرکار خانم مریم زندی

درگذشت خواهر گرامی تان را تسلیت گفته، برایتان شکیبایی آرزو می کنم. 

صفحه 1 از 52
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی