تابستان 1367 بود. برای گرفتن مقاله ای از زنده یاد کریم امامی، برای ویژه نامة عکاسی مجلة دانشمند رفتم انتشارات زمینه. (همان کتابفروشی که در فیلم شب های روشن فرزاد موتمن دیدیم). در حین صحبت فهمیدم در جریان کارهای من هست. اشاره کرد به فرهنگ عکاسی که داشتم کار می کردم. 10 صفحه زیراکس مطالبی را به من داد و تلفن دفتر زنده یاد تورج حمیدیان را، که برو پیشش و در این زمینه از او کمک بگیر. رفتم به نشانی گفته شده در خیابان گاندی، که دیدم دفتر موقتا تعطیل است. چند روز بعد دوباره رفتم و همان بود.
اگرچه دیدار میسور نشد اما ارتباط با تلفن برقرار و برای بیش از سی سال حفظ شد. همیشه اولین تلفن من بعد از تحویل سال به تورج حمیدیان بود. بهانه های دیگری هم برای تلفن بود. برای دوسالانه یازدهم تلفن کردم و دعوتش کردم برای داوری. خودش که نیامد هیچ توصیه کرد که این کارهای اجرایی را ول کنم. او معتقد بود که این نوع کارهای اجرایی را هستند کسانی که انجام دهند اما « تو کارهای را بلدی که خیلی های دیگر بلد نیستند بهتر است همان ها را انجام دهی.» او درست می گفت. کارهای اجرایی هیچوقت مطلوب خودم هم نبوده. حمیدیان انسان خوبی بود. عکاس خوبی بود، و بسیار بی سر و صدا. اگرچه می دانم امسال او پاسخگوی نخستین تلفن بعد از تحویل سال من نخواهد بود اما به روال همیشه تلفن می زنم. کسی گوشی را برنمی دارد. روی پیامگیر هم نمی رود.

من منتقد فیلم نیستم و این نوشته اظهار نظر یک تماشاگر عادی فیلم جدایی نادر از سیمین است. بی تردید اهدای جایزه به هنرمندان، دانشمندان و اندیشمندان کشورم، به گفته اصغر فرهادی هر ایرانی را شادمان می کند، البته اگر «عدوی آفتاب فاش» نباشد. نه جایزه اسکار و نه نوشته های آن منتقد منکر، هیچکدام نگاه مرا نسبت به فیلم جدایی نادر از سیمین تغییر ندادند. با وقوف به ارزش های دیگر فیلم های اصغر فرهادی من به یک دلیل، از نظر خودم اساسی، آثار او را دوست دارم. فرهادی آدم های قصه هایش را به سیاه و سفید مطلق تقسیم نمی کند. او موقعیت هایی را ترسیم می کند و بی آن که نسخه ای برای من تماشاگر بپیچد، مرا به فکر وامی دارد، درست مثل هر اثر هنری اندیشمندانه. او مرا در یافتن راه حل و پاسخگویی به پرسش های شخصیت های آثارش آزاد می گذارد. تماشاگر فیلم شهر زیبا (1383)، هم با اکبر (قاتل 16 ساله) و هم با ابوالقاسم (پدر مقتول) همدل می شود و ریشه مشکل هر دو را در موقعیتی می بیند که هردو در آن گرفتارند و به آنان تحمیل شده است. فرهادی من تماشاگر را صغیر نمی پندارد و برای من تماشاگر و آزادی اندیشه ام احترام قائل است و این حرمت از طرف تماشاگر درک می شود. من نگاه دموکراتیک و احترام آمیز فرهادی را دوست دارم، چه جایزه گلدن گلوب و اسکار ببرد و چه نبرد، چه آن منتقد کار او را تایید کند یا نکند.

عکسهای حذف شده کتاب زبان عکس همچنان برای دوستان مورد پرسش است و دیدنش آرزو. در ماهشهر دوستانی گله کردند که با حذف این عکسها باید آنها را در ذهنمان بازسازی کنیم! با مراجعه به این نشانی * شاید گره گشوده شود. با سپاس مجدد از مجتبای عزیز.


1.       برای جا به جایی یکساله از این طرف خیابان به آن طرف خیابان چه اتفاقاتی که نیفتاد. آرشیو مجله های قدیمی را دادم رفت. حتی فرصت نکردم از مقاله های خودم که در نشریة نگین چاپ شده بود کپی بگیرم. و کتابها هم که دو سومش رفت. و خیلی چیزهای دیگر. اما دلم نیامد آرشیو کیهان بچه ها را از دست بدهم!

2.       جا به جایی موجب شد که نزدیک به یک ماه و نیم اینترنت نداشته باشم. قصه اش دراز است. آگهی های رنگارنگشان دل می برد اما به عمل کار بر آید که نیامد. اوایل فکر می کردم با نداشتن اینترنت دنیا زیر و زبر شده است و من بی خبرم. بعدها فهمیدم آب از آب تکان نخورده است. بعدتر فهمیدم چه لذتی دارد بی خبری! البته اگر بتوان تحملش کرد.

3.       در ماهشهر هم برخی از عکاسان مهمان جشنواره گله کردند که من در فیس بوک تحویلشان نمی گیرم و عده ای هم گفتند من تحویلشان گرفته ام! گفتم من اصلا نمی دانم درب فیس بوک روی کدام پاشنه می چرخد و از کدام طرف باز می شود! گفتم حتما دوستان همنام پاسخگوی شما بوده اند یا نبوده اند. به هرحال من همین که ایمیلم را چک کنم و در گوگل جست و جو کنم و همین وبلاگ را به روز کنم کلی هنر کرده ام. بنا براین در فیس بوک دنبالم نگردید که مرا نمی یابید.

4.       حدود 15 سال پیش نوار ویدیویی (وی اچ اس) فیلم «ویتنام: دوربین در جنگ»، به دستم رسید. کار بسیار خوبی است. صحبت عکاسان بسیار معروف جنگ ویتنام. مدتی به همان زبان اصلی در کلاسهایم نشانش می دادم. بعدا نشستم و متنش را ترجمه کردم. و در یک شرایط استثنایی به لطف دوستان و به شکلی ابتدایی صدای فارسی رویش گذاشتیم. در همین جشنواره ماهشهر هم با کیفیت تصویر نه چندان مطلوب برای دوستان جوان نمایشش دادم. چند سال است که دنبال نسخة با کیفیت این فیلم می گشتم. به دوستان زیادی سپردم اما نشد که نشد. امشب مجید زنگ خانه را زد و دی وی دی آن را گذاشت کف دستم! خودم نمی توانم حیرت خودم را در آن لحظه تصور کنم. آقردش اللر آغریماسین.        

­­امروز در لابه لای خرت و پرت هایم نشریاتی را که پنجاه سال پیش ( در 14 سالگی) منتشر میکردم پیدا کردم. ماجرا از این قرار بود که دفترچه ای در قطع 9 در 11 سانتی متر در 40 صفحه را به صورت نشریه با نوشته و نقاشی پر می کردم و به دایی کوچیکه که همسن من بود می دادم. او تنها خوانندة نشریة من بود! این نشریه علاوه بر داستان مصور که معمولا از کیهان بچه ها یا کتاب ها اقتباس و تلخیص می شد دارای آگهی، مسابقة عکاسی، جدول، اطلاعات عمومی، آشنایی با مشاهیر، شطرنج، پاسخ به خوانندگان، مسابقة داستان نویسی و ... بود.

ketabe_mah_3.jpg

چند شماره از مجله ها

سابقة این کار بر می گشت به سال 1338 (دوازده سالگی) که یک صفحه از دفتر مشقم را می کندم و بالایش می نوشتم روزنامة کیهان و آن را با خزعبلاتی پر می کردم و می فروختم به پدر بزرگ و دو ریال می گرفتم و می رفتم بستنی می خریدم و سپس لیس زنان جلوی فروشگاهی در خیابان شهرستانی میدان فوزیه (امام حسین فعلی) که یک تلویزیون در پشت شیشه گذاشته بود می ایستادم و تلویزیون تماشا می کردم. تلویزیون ملی ایران (سیمای فعلی) فعالیتش را آغاز نکرده بود و این تلویزیون خصوصی را فردی به نام ثابت پاسال راه انداخته بود. فیلم ها را هم به زبان اصلی پخش می کرد.برنامه های عادی هم زنده بود. حتی آشپزی.

در صفحة 46 شمارة 5 این نشریه تحت عنوان «نظری به نشریات قدیمی این موسسه» نوشته ام:

«در سال 1338 روزنامة روزانة بنام (کیهان) بمدت 15 روز چاپ شد مقالات این روزنامه شامل اخبارهای روزانه بود که از روزنامه ها و مجلات بزرگ اقتباس میشد ولی دیری نپائید که اسم این روزنامه به (کیهان بچه ها) انتقال یافت و این مجله هم مثل سابق روزانه بود و مطالب آن عبارت بود از مقداری مصور و اخبار مدت 9 روز این مجله انتشار یافت و دیگر چاپ نشد باز در سال 1339...مجله ای بنام (ستاره) چاپ میشد که دنبالة مجله های (کیهان و کیهان بچه ها بود

باقی در صفحه 70

و بعدا این مجله به مجله ستاره که در 16 صفحه منتشر میشد انتقال یافت بعد از 6 شماره نامش دوباره تغییر یافت و به «میکی» منتقل شد. این مجله 4 شماره نشر شد.

 «1340»

مهرگان مجلةای بود که بعد از 9 ماه انتشار یافت و دنباله شماره قبلی میکی بود و 2 شماره هم منتشر شد و 7 ماه بعد تعطیل شد و در تعطیلات تابستان سال 1341 مجلة بنام کتاب ماه در 40 صغحه با جلد رنگی و داستانی از سری نویسندگان مشهور دنیا چاپ شد و تا کنون 5 شماره منتشر شده و اینهم شماره مخصوص تابستان کتاب ماه میباشد.» [متن را با تمامی غلط ها و بدون تصحیح آورده ام]

حال این پرسش پیش می آید که آیا واقعا علاقه های دوران کودکی است که ما را به سوی حرفه هایمان در آینده سوق می دهد؟ خود این علاقه ها تا چه حد زاییدة تاثیر محیط (خانواده) است؟ شرایط محیط (جامعه) چه قدر در این ماجرا دخیل است؟ و خیلی پرسش های دیگر...

ketabe_mah_4.jpg

دو صفحه از مجله با اطلاعیه مسابقه عکاسی

صفحه 1 از 45
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی