28th_jashnvare_film_koodak

بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان امسال تلفنم زنگ می‌زند. پاسخ می‌دهم. با شنیدن شوخی‌های طرف مقابل متوجه می‌شوم احمد ناطقی است. بسیار خوشحال می‌شوم. از زمانی که همکاری او با خانه‌ی عکاسان ایران قطع شد، (پاییز 1384) او را ندیده‌ام. به عبارتی 9 سال. در پی آن ماجرا خودش را منزوی کرد و جایی دیده نشد. البته پس از خوش و بش می‌گویم گله‌ها بماند برای دیدارمان که من و شماری از عکاسان پس از برخوردی که در حوزه با تو کردند از تو پشتیبانی کردیم چرا با ما قهر کردی؟ مثل همیشه از برخی‌ها رنجیده‌خاطر و طلبکار بود!

 او تلفن کرده بود دعوتم کند برای داوری بخش مواد تبلیغاتی بیست و هشتمین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان (اصفهان). بیش از هر چیزی خوشحال بودم که پس از 9 سال می‌بینمش. هر چند در مواردی ایرادهایی به کارش داشتم اما در مجموع خدمات بسیار به عکاسی ما کرده است که جای ستایش دارد. شادی من وقتی فزونی گرفت که فهمیدم حسین زندباف سینماگر، تهیه کننده و تدوینگر سینما از جمله فیلم دوست داشتنی شب‌های روشن هم جزو داوران است. با حسین زندباف 40 سال پیش در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان همکار بودم. او در امور سینمایی و من در انتشارات.

پیش از داوری، ناطقی با همان حساسیت‌های مدیریتی‌اش کارها را از طریق ایمیل فرستاد و ما هم دیدیم تا این که روز داوری رسید. به دلیل تعداد کم کارها نهایتا داوری به من و سید حمید شریفی آل هاشم  و احمد ناطقی تقلیل یافته بود. سید حمید شریفی آل هاشم نقاش و گرافیست مدتی سرپرستی بخش گرافیک کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را بر عهده داشت. آن دوره من مسئولیت واحد عکس کانون را برعهده داشتم. داوری انجام گرفت و  قرار شد برای اهدای جوایز در مراسم افتتاحیه در روز جمعه 11 مهر ساعت 19:30 در سالن اجتماعات کوثر در اصفهان باشیم. پس از مدتی بلیت اینترنتی ما را برای اصفهان ایمیل کردند: ساعت پرواز پنج و نیم عصر. یعنی به محض فرود و ورود، بدو بدو باید خودمان را می‌رساندیم سالن کوثر.

پرواز به دلیل مشکلات فنی مثل معمول این سال‌ها به عقب افتاد. به ناطقی که در اصفهان بود لحظه به لحظه تلفنی اطلاع می‌دادم که اوضاع نومید کننده است بهتر است منصرف شویم و برگردیم. وقتی دیدم حالش از شرایط پیش‌آمده بد است صرفا به خاطر او گفتم نگران نباش می‌آییم حتی شده پای پیاده! ناطقی هم پس از شنیدن وضعیت پرواز به اعتراض رفته بود و در هتل بست نشسته بود که «من به مراسم بیا نیستم. جایزه دهندگان و جایزه گیرندگان من در هواپیما هستند و این چه نوع بلیتی بوده که به اینها داده‌اید.» که با سلام و صلوات و دلجویی بر می گردانندش به سالن. پرواز  20:15 انجام شد یعنی سه ربع پس از آغاز مراسم در سالن کوثر اصفهان. ناطقی گفت کسانی که قرار است از ما جایزه بگیرند به اضافه لشگری از اصحاب سینما هم در این پرواز هستند.

یک ساعت بعد (21:15)، هواپیما در اصفهان بر زمین نشست. وارد سالن فرودگاه که شدیم دیدیم معرکه‌ای‌ست دیدنی. بزن و بکوب. کلی بچه با لباس‌های رنگارنگ، که با دیدن میهمانان جشنواره شروع کردند به پایکوبی و آواز و خوش آمد گویی. لشگری که قرار بود با حضورشان در مراسم افتتاحیه موجب فخر و شکوه جشنواره شوند، سرشان چنان گرم شد که شروع کردند با موبایل به تصویربرداری. به حمید شریفی گفتم انگار مهمان‌ها خیلی زود رسیده‌اند اندکی هم این‌جا معطلشان می‌کنند.
ولی ما مصمم بودیم برویم سالن کوثر! دنبال عوامل جشنواره بودم که تهماسب صلحجو منتقد سینمایی را دیدم، سلام علیکی با عجله کردیم. دیدم جوانی از مسافران هواپیما به فردی می‌گوید «آقا ما را زودتر برسانید سالن مراسم. ما باید جایزه بگیریم.» به راهنمایی آن فرد سه نفر دویدند به طرف یک تاکسی. به حمید شریفی گفتم بدو به آنها برسیم که جایزه‌ی آنها را ما باید بدهیم. بدون ما حضور آنها تکمیل نمی‌شود! پس ما هم دویدیم! آنها جوان بودند سریع‌تر رفتند و سوار شدند و ما ماندیم. ما را هم سپردند دست یک راننده‌ی بی‌حال و بی‌رمق که از سرعت 60 بالاتر نمی‌راند. خروجی فرودگاه و سالن کوثر را هم نمی‌شناخت!

ساعت 9:45 دقیقه وارد شهر شدیم. شادمانی هواداران تیم سپاهان پس از بازی و برد بعد از ظهر، ترافیک سنگینی ایجاد کرده بود. راننده‌ی گیج ما هم با آن لهجه‌ی شیرین اصفهانی از بقیه‌ی راننده‌ها مرتبا می پرسید، «آقا سالونه کوثر کوجاس؟» و هر کسی، که تصور می‌کرد نشانی را بلد است از مسیری متفاوت آدرسی می‌داد که من نمی‌فهمیدم کدام درست است و کدام نه. اما خیالمان راحت بود که دیگر به مراسم نمی‌رسیم.

ساعت 10 به عبارتی 23 ما دم در «سالونه کوثر!» بودیم. پیاده شدیم. بودگان و باشندگان به قول همزبانان افغانیمان، داشتند سالن را ترک می‌کردند!
بعدا معلوم شد دوستان جایزه بگیر هم وقتی در نیمه راه متوجه می‌شوند به مراسم نخواهند رسید به راننده می‌گویند، «آقا ما منصرف شدیم و سالن کوثر نمی رویم ما را ببر هتل مهمانان جشنواره.» راننده هم مثل روباتی که تنظیم دیفالتش برای سالن کوثر بوده، می‌گوید به من گفته‌اند برو سالن کوثر و من جای دیگر نمی‌روم! دوستان هم عصبانی می‌شوند و در نیمه راه پیاده می‌شوند و تلفن می‌زنند به مسئولان و خشمشان را از بابت چنین مدیریتی بروز می‌دهند.

از ناطقی پرسیدیم چه کردی با بخش اهدای جوایز که گفت سه نفر بدل پیدا کردم! که وقتی نام افراد اعلام می‌شود این افراد به عنوان نماینده‌ی آنان بروند بالا جایزه را بگیرند و البته تاکید کردم که جوایز را باید پس بدهند!

حوصله‌ی رفتن به هتل برای صرف شام نبود. همانجا کنار سالن با یک مرغ سوخاری تند (کنتاکی سابق!) مشکل شام حل و مشکل کلسترول و کبد چرب و این چیزها فراموش شد.
و اما.
ناطقی برای دلجویی از آن سه جوان جایزه بگیر جایزه نگرفته آنها را به لابی هتل دعوت کرد. قرار شد با این سه جوانِ به‌حق‌دلخور من و ناطقی و شریفی صحبت کنیم (به عبارتی ماست مالی). البته کسی نبود که ما هم دلخوریمان را ابراز کنیم. به حرمت ناطقی هم که پس از نه سال دیده بودمش مصلحت نبود من نیز گِلِه کنم.

دوستان برنده‌ی دلخور و دمق، آمدند و با ناطقی صحبت کردند و ماهم ندانم کاری‌ها را محکوم کردیم . جوایز هم دست ناطقی بود. طی مراسمی دوستانه همراه با شوخی جوایز از طرف من و شریفی و ناطقی با روبوسی و تصویربرداری موبایلی به آنان اهدا شد! فکر می‌کنم این امر در تاریخ اهدای جوایز به برندگان نه تنها در جهان حتی در خاورمیانه بی‌سابقه باشد.

از هتل هم چیزی نمی‌گویم  که خود حدیث دیگری است که من و شریفی را بردند به هتلی غیر از هتل مهمانان جشنواره. فردا صبح هم پس از صرف صبحانه آماده شدیم و رفتیم فرودگاه که آن هم حدیث خود را دارد.
و برگشتیم  تهران. ظاهرا بدهکار طی این مسیر بودیم.
***
چندی پیش، که نمی‌دانم از کجا، تلفن کردند و در ارتباط با بیست و هشتمین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان نشانی منزل را برای ارسال کارت دعوت پرسیدند. تاکید کردند که حتما تشریف بیاورید. کارتی به دستم رسید با این متن: از جناب عالی دعوت می‌شود تا در نخستین گردهمایی خیرین و حامیان سینمای کودک که... شرکت فرمایید. نامه به امضای مهدی مسعودشاهی، دبیر جشنواره بود. احتمال دادم برای شرکت در مراسم پرطمطراق پرداخت حق‌الزحمه‌ی داوری باشد و گرنه چرا چندین بار تاکید به حضور داشتند. به نشانی هتل انقلاب، خیابان طالقانی، تهران، در ساعت 19. از منزل تا آنجا در شرایط خلوت خیابان، یک ربع راه است. یک ساعت مانده به راه افتادم. یک معادله‌ی چهار مجهولی هم برای خودم طرح کردم که: مسیر کدام باشد و کدامین نباشد. آن یکی دور است. دیگری شلوغ است. چشمتان روز بد نبیند، از لحظه‌ی خروج از منزل گرفتار ترافیک شدم. به ناچار فکر کردم به تلفن ناطقی پیامکی بدهم و بگویم که وضع چیست.
من در تمام عمرم پیوسته دچار توهم بوده‌ام اگرچه سر تمام ملاقات‌هایم به دقیقه و به موقع رسیده ام اما دیده‌ام دوستان گاهی تا چندین ساعت دیر کرده‌اند. با این وصف هنوز عبرت نگرفته‌ام و نفهمیده‌ام که «آقا من در سویس زندگی نمی‌کنم!» هرچند این عبارت را هزاران هزار بار شنیده‌ام اما هنوز به گوشم ننشسته و باور نکرده‌ام. هنوز به شیوه‌ی وطن نشینان سویسی‌ فکر می‌کنم باید سر قرار به موقع حاضر شد. با استرس و نگرانی که، جای پارک چه خواهد شد و آیا به موقع می‌رسم یا نه تا مقصد راندم. 
بالآخره می‌رسم. به موقع هم می‌رسم. در هتل کارت را نشان می‌دهم کسی جواب روشنی ندارد. یعنی اطلاع ندارد. و سرانجام یکی می‌گوید برنامه لغو شده است. با خودم می‌گویم مگر می‌شود برنامه را لغو کرد و به مدعوین اطلاع نداد. آخر هنوز هم فکر می‌کنم در سویس زندگی می کنم. الان که افراد دستشویی رفتنشان را با وایبر و پیامک به آگاهی عموم می‌رسانند آیا نمی‌شد پیامک داد یا ایمیل زد. آقایان که هم تلفن و هم نشانی ایمیل مرا داشتند. 
***
آیا انجام این نوع کارها آن قدر سخت است که برای یادگیری‌اش باید در سویس زندگی کرد! بلیت هواپیما را برای ساعت 14 که ساعت تحویل اتاق هتل به مهمان‌هاست نمی‌شد گرفت. البته اگر نخواهیم سر دقیقه 90 بلیت بگیریم. ما که در سویس زندگی نمی‌کنیم که پروازهایمان به موقع انجام گیرد (بالآخره فهمیدم در سویس زندگی نمی کنیم!) افزون بر این پول بلیت مهمانانی را که از تهران برای رونق دادن به جشنواره‌ی اصفهان باید سفر کنند و هزینه‌ی اقامت در هتل و هزینه‌ی خورد و خوراک آنان را محاسبه کنید ببینید اگر این جشنواره در تهران برگزار شود چه قدر در انجام امور و هزینه‌ها صرفه‌جویی می‌شود: میلیونها تومان. 
تا امروز کسی با من تماس نگرفته است که بگوید برنامه‌ی هتل انقلاب چرا لغو شد و یک عذر خواهی ساده بکند. اگر چنین کنند آن وقت است که من خواهم گفت : «ما در سویس زندگی می کنیم!»

 * خاطرات و خطرات نام کتابی است شامل خاطرات و شرح زندگانی مهدیقلی هدایت (مخبرالسلطنه) از رجال اواخر دوران قاجار تا اوایل دوران پهلوی.



 تکنولوژی ظاهرا برای ایجاد ارتباط میان انسان ها گام به میدان می گذارد اما خود عامل قطع ارتباط  می شود. این عکسهای خیابانی قطع ارتباط کلامی بین افراد را بخوبی نشان داده است. ببینید:


نامه‌ی سرگشاده به آقایان، مجید و حسین که در سایت عکسخانه برایم مطلبی (کامنت) نوشته اند.
*
آقا مجید، حسین آقا، سلام. در پایگاه عکسخانه در زیر خبر «گزارش نشست اسماعیل عباسی در اردبیل» نظرهایی نوشته بودید که مرا به نوشتن این یادداشت ترغیب کرد.

مجید نوشته است:« اگر واقعا آقای عباسی گفتن "نشانه ی نمایه ای به معنای این است که پدیده‌ای نشانگر پدیده دیگر در عکس باشد بطور مثال: دود در عکس به معنای پدیده آتش است." واقعا متاسفم. چه لزومی دارد چیزی که بلد نیستم رو توضیح و شرح بدیم. !!! چه بهتر است که فقط در حد حیطه ی مطالعاتی خودمون حرف بزنیم.»

من جوان‌ها را دوست دارم و نسبت به آنها احساس مسئولیت می‌کنم و خودم را در برابر آنان پاسخگو می‌دانم. البته به یک شرط که از دایره‌ی ادب و نزاکت خارج نشده باشند. علت‌های پرخاشگری و خروج از چارچوب ادب و اخلاق را هم بدون آن که توجیه کنم، می‌شناسم. 

یک: مسعود زنده‌روح کرمانی، دوست ارجمندم از من و افشین شاهرودی دعوت کرد که در مراسم گشایش نمایشگاه سالانه‌ی عکس کرمان شرکت کنیم و از ما خواست (به اصطلاح غلط اما رایج) کارگاهی هم برگزار کنیم.
من بحث «خوانش عکس» را برای آنجا پیشنهاد و آماده کردم. از آنجایی که پس از هر سخنرانی و درس کلاس، معمولاً از شرکت کنندگان بازخورد بحث خودم را جویا می‌شوم، این بار نیز چنین کردم. برگزارکنندگان جلسه، از جمله آقای حمید قنبری گفت از بحث بخوبی استقبال شد، هم سالن پر شد و هم همگی به دقت پیگیر بحث بودند. افشین (شاهرودی) هم گفت، «عباسی، دشوارترین مباحث را چنان ساده و قابل فهم ارائه می‌کند که همه مطلب را دریافت می کنند.» او بحث مرا مفید و خوب ارزیابی کرد. 

دو: برای داوری عکس‌های بیست و یکمین جشنواره‌ی ملی هنرهای تجسمی جوانان من به همراه مسعود زنده‌روح و فرهاد سلیمانی به اردبیل دعوت شدیم. قرار بود مسعود زنده‌روح برای شرکت کنندگان کارگاهی برگزار کند که بازگشت زودهنگامش به تهران موجب شد چنین نشود و دوستان گفتند بچه‌ها خیلی به این کارگاه دل بسته بودند و الان دمق هستند. و از من و فرهاد خواستند در صورت امکان نشستی برای دوستان ترتیب دهیم. من گفتم بحثی را که در کرمان مطرح کردم به روز و آماده است و بازخورد خوبی هم داشته، و فرهاد هم پیشنهاد داد که درباره‌ی عکس‌های خود نمایشگاه صحبت کنیم و سرانجام قرار شد هردوانه باشد!

گزارش نمایشگاه را رحمان مجرد عزیز از اردبیل فرستاد و همان است که در سایت عکسخانه منتشر شد. به دلیل تلخیص، متأسفانه مطلب بریده بریده و ناقص و گاه متفاوت از گفته‌ی من از کار در آمده است. از جمله در مورد بحث من در باب زیرنویس که مغایر با منظور من است.

مجید آقا،

تعریفی که من از نشانه‌ی نمایه‌ای ارائه داده‌ام درست است. این که تو از این بابت «واقعاً متأسف شده‌ای» دلیلش را نمی‌دانم. نمی‌دانم به کدام منبع و مأخذ استناد کرده‌ای که موجبات تأسف ترا فراهم آورده است. همان طور که نوشته‌ای من هم معتقدم که «چه لزومی دارد چیزی که بلد نیستیم رو توضیح و شرح دهیم!!! چه بهتر در حد حیطة مطالعاتی خودمون حرف بزنیم». من تعجب می‌کنم تو که خودت این نسخه را می‌پیچی چرا خودت بدان عمل نمی‌کنی. (واعظ غیرمتعظ؟) من جست و جو کردم و در ترمینولوژی نشانه‌شناسی به انگلیسی این تعریف را یافتم. از خوش شانسی من در آنجا هم دقیقاً مثال مرا زده است، همین اولین سطر را بخوانی می‌فهمی،

Indexical Signs: signs where the signifier is caused by the signified, e.g., smoke signifies fire.

Iconic signs: signs where the signifier resembles the signified, e.g., a picture.
Symbolic signs: signs where the relation between signifier and signified is purely conventional and culturally specific, e.g., most words.

آدرس این مطلب هم چنین است. می‌توانی بروی و ببینی و از این پس بابت تعریف من متأسف نشوی. در دوره‌ی مدرسه به ما می‌گفتند، و ما هم یاد می‌گرفتیم که، اول اندیشه وانگهی گفتار. تازه اگر من اشتباه هم کرده بودم، به جای حالت لحن نامناسب بهتر بود تعریف درست را ارائه می‌کردی. بگذریم.

اما حسین آقا، شما 
با توجه به توضیحی که دادم اگر شما بحثی را امروز برای گروهی مطرح کنی و سپس دوباره همان بحث را برای همان گروه مطرح کنی حق با توست اما وقتی دو گروه جداگانه باشند چه ایرادی خواهد داشت؟

حسین آقا مشکل ما این است که از روی به گفته‌ی قدیمی‌ها مستوره (نمونه)، دو سه خطی که در خبرها آمده است، به قضاوت می پردازیم، هرچند که گفته‌ای «قصد قضاوت ندارم». اما قضاوت کرده‌ای.
*
اما سخن آخر. راستی چرا برای انتقاد یا اظهار نظر، پرخاشگرانه ناسزا می‌گوییم؟ دیگران را مسخره می‌کنیم؟ اگر مادر به ما بگوید، «مجید، الهی ذلیل بشی، اون بشقاب غذاتو چرا نشستی؟» بیشتر برایمان مطلوب است و به حرفش توجه خواهیم کرد یا «مجید جان، مادر به قربانت این بشقاب غذاتو می‌شستی»، کدامیک؟
تصور نمی کنم که کسی در دنیا باشد که از ناسزا و تمسخر خوشش بیاید. پس چرا در سایت‌ها مثل نقل و نبات به دیگران توهین کرده و مسخره‌شان می کنیم؟ مگر این که بپذیریم معنا و وزن واژه‌ها را نمی‌دانیم.
*
یک توضیح هم برای کسانی که «فکرها» می‌کنند! من بابت هیچیک از دو نشست وجهی دریافت نکرده‌ام.

یک توضیح هم برای مهران افشار نادری دوست بسیار بسیار نازنین و دوست داشتنی‌ام. مهران جان بهتر از من می‌دانی که مسئولیت انتشار مطلب توهین آمیز با اسامی مستعار یا جعلی با مدیریت سایت است.
*
به امید روزی که زبان‌ها و قلم‌هامان به ناسزا آلوده نشود.



مسعود امیرلویی، صاحب امتیاز، مدیر مسئول، سردبیر، دبیر بخش ترجمه، ویراستار ادبی، ویراستار انگلیسی، نمونه خوان، گزارشگر، معرفی کننده‌ی کتاب، و منتقد و همسر محترمشان سرکار خانم سودابه کیانی مطلق، مدیر اجرایی، مسئول پذیرش آگهی و مترجم بخش رویدادهای خارجی و برخی از مقاله‌ها، چهار ماه پیش شماره‌ی 317 مجله‌ی خانوادگی عکس را به عنوان شماره‌ی بهمن 1392 روانه‌ی بازار کردند.
چند وقت پیش هم شمار‌ه‌ی 318 مجله به عنوان شماره‌های اردیبهشت و خرداد 1393 منتشر شد. از سرنوشت مجله‌های اسفند 1392 و فروردین 1393 ، مانند هواپیمای مالزیایی، خبری در دست نیست.
بدین ترتیب از اول اسفند 1392 تا آخر خرداد 1393، برای چهار ماه فقط یک شماره مجله‌ی عکس منتشر شده است. مجله‌ای که 15 سال پیش هنگام تحویل گرفتن از انجمن سینمای جوانان ایران، سردبیرش رویای انتشار دوهفتگی در سر داشت.
***
وقتی به مجله‌ی فیلم، مجله‌ی همسن و سال مجله‌ی عکس نگاه می‌کنم و رشد آن را در این سی سال می‌بینم و علاوه بر شماره‌های عادی، که هم از نظر انتشار به موقع و هم از نظر کمیت و کیفیت و هم از نظر پایین بودن قیمت مجله برتری دارد، شماره‌های ویژه و به ویژه شماره‌ی جشنواره‌ی فیلم فجر که تهیه‌اش واقعا مردافکن است، انتشار سالنامه، فصلنامه انگلیسی،  اداره‌ی سایت، و وبلاگ‌های شخصی و..و.... متأسف می‌شوم که چرا مجله‌ی عکس در بیست و هشت سالگی این چنین زرد و زار ظاهر می‌شود و رمق ادامه‌ی حیات ندارد. مجله‌ای که سال‌ها پیش، چشم و چراغ عکاسی ایران بود.
شاید دلیل بیاورید که سینما جذابیتش بیشتر است.. اما فقط بدین سبب نیست. بی‌تردید توفیق نشریاتی مثل فیلم نتیجه‌ی شناخت درست روزنامه‌نگاری و کاردانی و مدیریت سردبیران و مدیران و رعایت اخلاق روزنامه‌نگاری است.
سردبیر نشریه‌ی عکس برای سرپا ماندن و جبران مدیریت نادرست خود، همچون توفانزده‌ای به هر خس و خاشاکی چنگ می‌اندازد و حتی به شیوه‌ی نشریات زرد با جنجال آفرینی تلاش می‌کند دو سه نسخه‌ای بیشتر بفروشد و البته به تصور خود در مقام دانای کل به خود اجازه می‌دهد با انتخاب تیترها و سوتیترهای خاص در مصاحبه‌ها، دیگران را به نوعی محاکمه کند و به سخره بگیرد غافل است از این که خود چقدر کمیتش لنگ است.
چاره‌ی درد این مجله‌ی کمرخمیده ایجاد تحولی بنیادی در ساختار آن است و گرنه با چنین برنامه ریزی و مدیریتی هرگز قد راست نخواهد کرد و بیشتر و بیشتر فراموش خواهد شد تا چراغش خاموش شود.
8 خرداد 1393  

روز چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳ داوری عکس‌های جشنواره‌ی امید که توسط موسسه‌ی بین‌المللی خیریه‌ی زنجیره‌ی امید کرمان و با همکاری انجمن عکاسان حرفه‌ای کرمان برگزار می‌شود انجام گرفت. من و محمد ستاری عزیز از تهران و مجتبی صفرعلی زاد، محمد اسلامی و رکن الدین حجازی از کرمان داوری را بر عهده داشتیم. لازم می‌دانم از زحمات حمید قنبری، دبیر اجرایی، سعید زلفی مدیر جشنواره، مهدی جعفری دبیرتخصصی و مجتبی صفرعلی زاد، محمد اسلامی و رکن الدین حجازی سپاسگزاری کنم. دیدار دوباره‌ی محمد اسلامی عزیز پس از دو دهه برایم شیرینی مضاعف داشت. عکسهای خوب فراوان بود و ظرفیت نمایشگاه کم و چشم داوران در پی بسیاری از عکسهای به اجبار حذف شده، ماند. 

صفحه 1 از 50
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی