دفتر مطالعات و برنامه‌ریزی رسانه‌ها در سال‌ 1368 زیر نظر معاونت‌ امور مطبوعاتی‌ و تبلیغاتی‌ وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌ فعالیت خود را آغاز کرد. این‌ دفتر به‌ منظور تشویق‌ تحقیق‌ و گسترش‌ آموزش‌ در زمینه‌ی ارتباطات‌ اجتماعی‌ با تأکید خاص‌ بر مطبوعات‌ و روزنامه‌نگاری‌ شکل‌ گرفته است. به منظور بالا بردن دانش تخصصی دست‌اندرکاران مطبوعات، سال‌هاست در بخش آموزش این دفتر دوره‌های آموزشی کوتاه مدت روزنامه‌نگاری و گرافیک مطبوعاتی در قالب دو نیمسال تحصیلی برگزار می‌شود.‌ در دوره‌هایی توان بخش آموزش این دفتر با داشتن مدرسان کارآمد با بهترین دانشگاه‌های کشور برابری می‌کرد. متأسفانه در سال‌های اخیر به دلایل گوناگون این دفتر توش و توان آن دوره‌های درخشانش را از دست داد. به نظر می رسد دفتر دوباره تلاش می کند جایگاه خود را بازیابد. بر اساس اطلاعیه‌ی این دفتر، امسال دوره‌ی عکاسی به دوره‌های گرافیک مطبوعاتی و روزنامه‌نگاری افزوده شده است.
امیدوارم دایر شدن دوره‌ی عکاسی به نفع جامعه‌ی عکاسی کشورمان باشد.
و یک خبر هم از انتشارات این دفتر. کتاب فتوژورنالیسم که جلد یک آن به فروش رفته و موجود نیست و جلد دوم هم در حال کم شدن از بازار نشر است، تجدید چاپ نخواهد شد. مبارک است!

آموزشگاه عکاسی حرفه‌ای، آغاز به کار کلاس فتوژورنالیسم را روز پنج‌شنبه 31 اردیبهشت اعلام کرده است. در شرح درسی که به عنوان مدرس این درس به آموزشگاه پیشنهاد داده بودم، نوشته بودم هنرجویان در پایان کلاس یک پروژه‌ی عکاسی با عنوان گزارش تصویری، مقاله‌ی تصویری یا داستان تصویری، دست کم با 20 عکس، ارائه دهند.

در این فاصله طرحی را به مدیر محترم آموزشگاه پیشنهاد دادم و پرسیدم که آیا امکان انتشار یک شماره مجله‌ی عکاسی، با گرایش خبری، به صورت مجازی، برای سایت عکاسی وجود دارد یا نه. این که در کلاس به هنرجویان اعلام شود در صورت تمایل یک نسخه نشریه تدارک ببینند و هر هنرجو یک یا دو  صفحه مطلب و عکس تولید کند و با کنار هم قرار دادن آنها نشریه‌ای حاوی خبر، گزارش، مصاحبه، مقاله، و...  باشد. بدین ترتیب هنرجو کار عملی روزنامه‌نگاری را تجربه می‌کند و آموخته‌هایش را به محک می‌کشد.

متأسفانه نه درس سه واحدی عکاسی خبری در رشته‌ی عکاسی و نه درس دو واحدی فتوژورنالیسم در رشته‌ی روزنامه‌نگاری دانشگاه فرصت تجربه‌اندوزی کافی برای ورود فارغ از تحصیلان به عنوان عکاس خبری را به روزنامه‌ها فراهم نمی‌کند.

خوشبختانه با این پیشنهاد موافقت شد. به هرحال این آمادگی در آموزشگاه عکاسی حرفه‌ای وجود دارد، باید دید آمادگی و شوق هنرجویان برای انتشار چنین نشریه‌ای در چه حد است.

توبه و هزاران توبه و پوزش از بانوان عزیز
همیشه به اصطلاح دستم را داغ کرده‌ام که مصاحبه نکنم. زیرا خبرنگاران محترم در اکثر موارد ضبط صوت که ندارند هیچ، برداشت های خودشان و استنتاج‌های خوشان را از جانب مصاحبه شونده منتشر می‌کنند. اما نمی‌دانم بار دیگر چرا این اشتباه را مجددا مرتکب شده‌ام.
خبرنگار محترم ایسنا تلفنی مصاحبه‌ای با من کرد در مورد شبکه‌های اجتماعی. در هنگام مصاحبه به او گفتم «کلمه‌ای به ذهنم می‌رسد که نمی‌خواهم از آن استفاده شود» و با مکث عبارت «خاله خانباجی بازی» را به کار گرفتم. من حتی از به کار بردن آن لفظ هم اکراه داشتم چه برسد به «خاله زنک بازی»، که در قاموس من نیست. من به دلیل روشنی و به دلیل احترام به خانم‌ها از لفظ خاله زنک استفاده نمی‌کنم. ایشان علاوه بر بی‌توجهی به گفتة من عبارت زشت‌تر خاله زنک را وارد تتیتر مطلبی کرد که با نام من و از قول من منتشر شده است.
بدین وسیله از تمامی خانم‌ها و کسانی که ناخواسته مخاطب این عنوان قرار گرفته اند «به دلیل اشتباه خبرنگار محترم ایسنا» عذرخواهی می‌کنم و توبه می‌کنم که بار دیگر مصاحبه نکنم.

در اعتراض تلفن کردم به ایسنا با خبرنگارشان صحبت کنم که امروز (20 فروردین 94) در دفتر کارشان حاضر نبودند. نوشتة زیر را به عنوان کامنت در زیر مطلب ایسنا گذاشتم. نمی‌دانم منتشر می‌کنند و اگر بله، کی؟

یک نکته هم این که تیتر مطلب حالت امری و نهی دارد که من هیچ گاه اهل این حرف ها نبوده ام حتی سر کلاس. تا جایی که به من مربوط می شود تشخیص آن فضا و تمایل یا عدم تمایل به حضور در آن فضاست. من برای کسی نسخه نمی پیچم.  

افزوده: امروز 22 فروردین متن منتشر شده ایسنا با تغییر تیتر و اصلاح خطا منتشر شد.

«دست شما درد نکند ...... در هنگام مصاحبه گفتم کلمه‌ای به ذهنم می‌رسد که نمی‌خواهم از آن استفاده شود و با مکث عبارت «خاله خانباجی بازی» را به کار گرفتم. شما همان عبارت زشت را که من نخواستم استفاده کنم تیتر کردید. دست شما درد نکند. من به دلیل روشنی و به دلیل احترام به خانم‌ها از لفظ خاله زنک و خاله خانباجی استفاده نمی‌کنم. الان من از تمامی خانم‌ها به دلیل اشتباه خبرنگار محترم ایسنا عذرخواهی می‌کنم و از کسانی که ناخواسته مخاطب این عنوان قرار گرفته‌اند.......

اصفهان یک.
دو سال و نیم پیش یکی از عکاسان کانون عکس اصفهان تلفن کرد که می‌خواهند نشستی با عنوان کارگاه فتوژورنالیسم برگزار کنند و از من می‌خواهند که مدرس این جلسه باشم. در ادامه اشاره کرد که «البته ما از نظر مالی...» که من حرفش را قطع کردم و گفتم چه کسی از شما پول خواست؟ که خیالش از آن بابت راحت شد و ادامة بحث فقط به برنامه‌ریزی و زمان‌بندی و این حرف‌ها گذشت. من هم در روز 27 تیر 1391 از 10 صبح تا ساعت 19 برنامه را اجرا کردم. تمام مدت هم تصویربرداری ویدئویی شد. سالن پر بود و دم در هم نوشته بودند برای حضور در جلسه، اعضا باید حق عضویت سالانه را پرداخت کنند و گرنه نمی‌توانند در نشست شرکت کنند. البته این‌ها به من ارتباط نداشت. شب هم پذیرایی گرم و دوستانة شام بود و سعادتی بود دیدار نخستین با استاد رضانور بختیار.
پیش از من و پس از من جلسه‌های دیگری بدین شکل برگزار شده بود و شد. از جمله محسن بایرام‌نژاد عزیز که به دلیل لغو پروازش در آخرین لحظه ناچار شده بود با سختی، نیمه شب با سواری و اتوبوس خودش را از تبریز به اصفهان برساند.
*
اصفهان دو.

تا این جا ذهنیت معینی از اصفهان نداشتم.

یکی از دوستان از همان کانون تلفن کرد که می‌خواهند مسابقه‌ای را برای یک نهاد دولتی برگزار کنند و به گفتة خودش، چون دفعة پیش شرمندة من شده بودند، این بار برای این که از خجالت من در بیایند مرا به داوری دعوت می‌کند. او گفت فقط برای کمک به کانون من باید دو سوم مبلغ داوری را بگیرم و یک سوم را بدهم به کانون. درجا گفتم من نیستم. گفت چرا؟ گفتم اول این که از این نوع بازی‌ها خوشم نمی‌آید. دیگر این که من کمکم را به کانون شما کرده‌ام و ضرورتی به کمک مجدد نمی‌بینم و تازه اگر قرار باشد که دوباره کمک کنم این من هستم که باید تصمیم‌گیر باشم نه شما. بی‌درنگ گفت راه حلی یافته است. گفتم بفرمایید. گفت پس ما حق‌الزحمة داوری را کامل پرداخت می‌کنیم به شرطی که شما یک کارگاه برای آن سازمان برگزار کنید و ما از آنها پولی بگیریم (و البته به شما ندهیم! بابت از خجالت در آمدن!) و آن را به حساب کانون واریز کنیم. که گفتم خجالت می کشم بگویم که کارگاه حق‌الزحمه‌اش جداست، و بهتر است من اصلاً وارد این بحث و ماجرا نشوم و... خداحافظ.

قسم نمی‌خورم اما باور کنید که برای نخستین بار بود که در مسائل مالی این قدر صریح اظهار نظر می‌کردم. یادم نمی‌آید پیش از آن چنین برخوردی کرده‌ باشم. حتی به خودم تشر زدم که چه شده است که تو چنین شده‌ای! دوستانی که مرا می‌شناسند می‌دانند که تا کنون هرگز وارد مسائل مالی نشده‌ام حتی به عنوان دبیر جشنواره یا دوسالانه. در دوسالانة نهم  عکس (زمان مدیریت آقای سمیع آذر) هم که حق‌الزحمه شرکت در شورای سیاستگذاری و داوری‌ام را ندادند حتی نرفتم این را به گوش مدیران موزه برسانم. در جشنواره‌ها هم معمولاً مدیر اجرایی می‌داند و برگزار کننده و من خودم را از مسائل مالی کنار می‌کشم. و خیلی نمونه های دیگر.   

اصفهان سه.
این موضوع را در بند سوم «نکته‌ها، دو» (این جا*) گفته‌ام، فقط به محل وقوع اشاره نکرده بودم که می‌گویم آن فرد که می‌خواست دوربین بخرد از اصفهان بود.

اصفهان چهار.
ماجرای جشنوارة فیلم اصفهان، سومین گام از نظر تقویمی در این ماجراست که شرح آن را برایتان پیش از این در این جا * نوشته بودم.

اصفهان پنج.
از همان کانون عکس تلفن می‌کنند که می‌خواهند برای هفتة پژوهش کارگاهی یک روزه برگزار کنند. حق‌الزحمه را می‌پرسند من هم با توجه به سابقة متأسفانه دل‌آزار، با صراحت می‌گویم.
مدتی می‌گذرد و از دوستان خبری نمی‌شود.

اصفهان شش.
مدیر گروه دانشگاه هنر اصفهان زنگ می‌زند که می‌خواهند نشستی برای هفتة پژوهش برگزار کنند. توافق می‌شود. یادم نیست در مورد مسائل مالی صحبت شد یا نشد. فقط گفتم گروه دیگری هم در همان یکی دو روز خیال دارد چنین برنامه‌ای برگزار کند چرا دو بار هزینه شود؟ که معلوم شد میان آنها و اینها قرار نیست توافقی صورت بگیرد.
روز 18 آذر با پرواز ساعت 5:15 صبح به سمت اصفهان حرکت می کنم. یعنی ساعت 3:30 بیدار می‌شوم که به موقع در فرودگاه باشم. ساعت 6:30 رانندة آژانسی که به دنبالم آمده مرا در فرودگاه اصفهان سوار می‌کند. هوا به طور وحشتناکی آلوده است. ضربان قلبم بالا می‌رود و تنفس به‌شدت برایم دشوار می‌شود. یک دستمال کاغذی را جلوی بینی محکم گرفته‌ام. با خود می‌گویم اگر تا نیم ساعت نمیرم حتماً آن روز زنده می‌مانم. زنده می مانم و راننده مرا جلوی کوچه‌ای پیاده می‌کند و می‌گوید ته کوچه مهمان‌سرای دانشگاه است. می‌روم و در آنجا نگهبان را می‌بینم و می‌گویم من فلانی هستم. نگاهم می‌کند. احساس می‌کنم قانع نشده است. می‌گویم مدیر گروه عکاسی دانشگاه هنر یا خانم ... هماهنگ کرده‌اند. لیست خودش را نگاه می‌کند و می‌گوید اسمتان در لیست نیست. اندکی مکث می‌کند و لابد درماندگی مرا می‌بیند و دلسوزانه می‌خواهد کمک کند. می‌گوید برو طبقة 2 واحد 5. می‌روم. در اتاق بسته است. زنگ می‌زنم. آقایی در را باز می‌کند. عذرخواهی می‌کنم از این که صبح علی‌الطلوع مزاحمش شده‌ام. می‌گویم نمی‌دانم چرا این جا هستم اما به من گفتند بیایم این جا! او خود مهمان است اما با خوشرویی مرا تحویل می‌گیرد و من از درماندگی در می‌آیم.
ساعت 8:30 مدیر گروه عکاسی دانشگاه هنر اصفهان می‌آید. او میزبان من است. می‌رویم دانشگاه. ساعت 9 قرار است جلسه شروع شود. دست دست می‌کنند. نمی‌دانم چرا. نمی‌گویند چرا. وقتی جلسه با تأخیر شروع می‌شود انگشت شماری در جلسه‌اند. معلوم می‌شود اطلاع رسانی کافی انجام نشده است. 
یاد دورة کودکی می‌افتم که همسایة ما نذر کرده بود اول ماه روضه‌ای در منزلش بخوانند. گاهی که اول ماه اهل منزل در سفر بودند یا به هر علتی در منزل نبودند کلید را می‌دادند به مادر بزرگم که در را برای «آقا» (روضه خوان) باز کند. آقا می‌آمد و برای منزل خالی روضه می‌خواند و پولش را می‌گرفت و می‌رفت. من هم می‌گویم به شیوة آقا روضه‌ام را می‌خوانم و می‌روم!
با علیرضا جلیلی‌فر هم بنا به قرار قبلی تماس گرفته‌ام و آمده است. در همین میان امید امیدواری می‌آید و دسته گل زیبایی را روی میز می‌گذارد و می‌گوید از طرف من و احسان قنبری فرد! بعداً که به احسان می‌گویم، تعجب می‌کند. از امید تشکر می‌کنم.
پس از پایان جلسه آقای واعظ مدیر گروه عکاسی و میزبان من، پاکتی به من می‌دهد. می‌پرسم چیست؟ می‌گوید دو عدد ژتون غذاست! باید بروید رستوران حکیم و آنجا غذا میل کنید. یکی برای ناهار است و یکی برای شام. از این حرکت خوشم نمی‌آید و آن را بی‌حرمتی تلقی می‌کنم. می‌توانستند همان غذای ژتونی را بگویند بیاورند دانشگاه. می‌توانستند یکی را با من همراه کنند و ژتون به دستم ندهند و به همراه آن فرد غذای ژتونی را در رستوران حکیم نوش جان کنیم! اصرار می‌کنم پاکت را پس بدهم. موفق نمی‌شوم. علیرضا جلیلی‌فر بعداً گفت فکر کردم حق‌الزحمة نشست است. من هم در پاسخ تبسمی تحویلش دادم. سرانجام پاکت حاوی ژتون‌ها را به نگهبان مهمان‌سرا می‌سپارم و روی پاکت اسم میزبانم را می‌نویسم. برای اطلاع علیرضا جلیلی‌فر هم عرض می‌کنم بابت برگزاری نشست هم تا این لحظه «پاکتی حتی خالی!» به من نداده‌اند.
*
همزمان دوستانی از همان کانون عکس اصرار می‌کنند که کانون بعد از ظهر نشستی دارد در ارتباط با نقد عکس و از من می‌خواهند بروم آنجا و در برنامه‌شان شرکت کنم. و اصرار می‌کنند که اطلاع رسانی کنند تا عکاس‌ها بیایند.
من ترجیح می‌دهم با علیرضا جلیلی‌فر بروم. از ظهر تا غروب زحمت من می‌افتد گردن علیرضا. ظهر مرا می‌برد رستوران شب نشین و سپس یک قهوه‌خانة سنتی که در و دیوارش پر است از کشکول و تبرزین و عکس و نقاشی و هزاران شیئ عتیقة دیگر. علیرضا به اصرار من، دم غروب مرا می‌گذارد جلوی مهمان‌سرای دانشگاه که رانندة آژانس قرار است ساعت 10 شب مرا ببرد فرودگاه.
من اصرار دارم که علیرضا زودتر برود دنبال کار و زندگی‌اش. قرار است برای شرکت در مراسم اربعین، شب عازم کربلا شود. می‌گویم نرو می گویند ترافیک جادة مهران سنگین شده. می‌گوید من فقط نگرانم که پس از مرز می‌توانم پیاده طی مسیر کنم یا نه. می‌گویم کاری ندارد شناسنامه‌ات را نگاه کن آن وقت می‌فهمی! در تماس تلفنی چند روز بعد می‌فهمم که به دلیل ترافیک سنگین و نبود امکانات موفق به رفتن به کربلا نشده است.

و اما اصفهان هفت.
هرگز!

که گفته اند: لاََ یُلْدَغُ الْمُؤْمِنُ مِنْ جُحْرٍ وَاحِدٍ مَرَّتَیْنِ!

و در فارسی به جای مومن ترجمه کرده اند «عاقل» 




28th_jashnvare_film_koodak

بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان امسال تلفنم زنگ می‌زند. پاسخ می‌دهم. با شنیدن شوخی‌های طرف مقابل متوجه می‌شوم احمد ناطقی است. بسیار خوشحال می‌شوم. از زمانی که همکاری او با خانه‌ی عکاسان ایران قطع شد، (پاییز 1384) او را ندیده‌ام. به عبارتی 9 سال. در پی آن ماجرا خودش را منزوی کرد و جایی دیده نشد. البته پس از خوش و بش می‌گویم گله‌ها بماند برای دیدارمان که من و شماری از عکاسان پس از برخوردی که در حوزه با تو کردند از تو پشتیبانی کردیم چرا با ما قهر کردی؟ مثل همیشه از برخی‌ها رنجیده‌خاطر و طلبکار بود!

 او تلفن کرده بود دعوتم کند برای داوری بخش مواد تبلیغاتی بیست و هشتمین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان (اصفهان). بیش از هر چیزی خوشحال بودم که پس از 9 سال می‌بینمش. هر چند در مواردی ایرادهایی به کارش داشتم اما در مجموع خدمات بسیار به عکاسی ما کرده است که جای ستایش دارد. شادی من وقتی فزونی گرفت که فهمیدم حسین زندباف سینماگر، تهیه کننده و تدوینگر سینما از جمله فیلم دوست داشتنی شب‌های روشن هم جزو داوران است. با حسین زندباف 40 سال پیش در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان همکار بودم. او در امور سینمایی و من در انتشارات.

پیش از داوری، ناطقی با همان حساسیت‌های مدیریتی‌اش کارها را از طریق ایمیل فرستاد و ما هم دیدیم تا این که روز داوری رسید. به دلیل تعداد کم کارها نهایتا داوری به من و سید حمید شریفی آل هاشم  و احمد ناطقی تقلیل یافته بود. سید حمید شریفی آل هاشم نقاش و گرافیست مدتی سرپرستی بخش گرافیک کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را بر عهده داشت. آن دوره من مسئولیت واحد عکس کانون را برعهده داشتم. داوری انجام گرفت و  قرار شد برای اهدای جوایز در مراسم افتتاحیه در روز جمعه 11 مهر ساعت 19:30 در سالن اجتماعات کوثر در اصفهان باشیم. پس از مدتی بلیت اینترنتی ما را برای اصفهان ایمیل کردند: ساعت پرواز پنج و نیم عصر. یعنی به محض فرود و ورود، بدو بدو باید خودمان را می‌رساندیم سالن کوثر.

پرواز به دلیل مشکلات فنی مثل معمول این سال‌ها به عقب افتاد. به ناطقی که در اصفهان بود لحظه به لحظه تلفنی اطلاع می‌دادم که اوضاع نومید کننده است بهتر است منصرف شویم و برگردیم. وقتی دیدم حالش از شرایط پیش‌آمده بد است صرفا به خاطر او گفتم نگران نباش می‌آییم حتی شده پای پیاده! ناطقی هم پس از شنیدن وضعیت پرواز به اعتراض رفته بود و در هتل بست نشسته بود که «من به مراسم بیا نیستم. جایزه دهندگان و جایزه گیرندگان من در هواپیما هستند و این چه نوع بلیتی بوده که به اینها داده‌اید.» که با سلام و صلوات و دلجویی بر می گردانندش به سالن. پرواز  20:15 انجام شد یعنی سه ربع پس از آغاز مراسم در سالن کوثر اصفهان. ناطقی گفت کسانی که قرار است از ما جایزه بگیرند به اضافه لشگری از اصحاب سینما هم در این پرواز هستند.

یک ساعت بعد (21:15)، هواپیما در اصفهان بر زمین نشست. وارد سالن فرودگاه که شدیم دیدیم معرکه‌ای‌ست دیدنی. بزن و بکوب. کلی بچه با لباس‌های رنگارنگ، که با دیدن میهمانان جشنواره شروع کردند به پایکوبی و آواز و خوش آمد گویی. لشگری که قرار بود با حضورشان در مراسم افتتاحیه موجب فخر و شکوه جشنواره شوند، سرشان چنان گرم شد که شروع کردند با موبایل به تصویربرداری. به حمید شریفی گفتم انگار مهمان‌ها خیلی زود رسیده‌اند اندکی هم این‌جا معطلشان می‌کنند.
ولی ما مصمم بودیم برویم سالن کوثر! دنبال عوامل جشنواره بودم که تهماسب صلحجو منتقد سینمایی را دیدم، سلام علیکی با عجله کردیم. دیدم جوانی از مسافران هواپیما به فردی می‌گوید «آقا ما را زودتر برسانید سالن مراسم. ما باید جایزه بگیریم.» به راهنمایی آن فرد سه نفر دویدند به طرف یک تاکسی. به حمید شریفی گفتم بدو به آنها برسیم که جایزه‌ی آنها را ما باید بدهیم. بدون ما حضور آنها تکمیل نمی‌شود! پس ما هم دویدیم! آنها جوان بودند سریع‌تر رفتند و سوار شدند و ما ماندیم. ما را هم سپردند دست یک راننده‌ی بی‌حال و بی‌رمق که از سرعت 60 بالاتر نمی‌راند. خروجی فرودگاه و سالن کوثر را هم نمی‌شناخت!

ساعت 9:45 دقیقه وارد شهر شدیم. شادمانی هواداران تیم سپاهان پس از بازی و برد بعد از ظهر، ترافیک سنگینی ایجاد کرده بود. راننده‌ی گیج ما هم با آن لهجه‌ی شیرین اصفهانی از بقیه‌ی راننده‌ها مرتبا می پرسید، «آقا سالونه کوثر کوجاس؟» و هر کسی، که تصور می‌کرد نشانی را بلد است از مسیری متفاوت آدرسی می‌داد که من نمی‌فهمیدم کدام درست است و کدام نه. اما خیالمان راحت بود که دیگر به مراسم نمی‌رسیم.

ساعت 10 به عبارتی 22 ما دم در «سالونه کوثر!» بودیم. پیاده شدیم. بودگان و باشندگان به قول همزبانان افغانیمان، داشتند سالن را ترک می‌کردند!
بعدا معلوم شد دوستان جایزه بگیر هم وقتی در نیمه راه متوجه می‌شوند به مراسم نخواهند رسید به راننده می‌گویند، «آقا ما منصرف شدیم و سالن کوثر نمی رویم ما را ببر هتل مهمانان جشنواره.» راننده هم مثل روباتی که تنظیم دیفالتش برای سالن کوثر بوده، می‌گوید به من گفته‌اند برو سالن کوثر و من جای دیگر نمی‌روم! دوستان هم عصبانی می‌شوند و در نیمه راه پیاده می‌شوند و تلفن می‌زنند به مسئولان و خشمشان را از بابت چنین مدیریتی بروز می‌دهند.

از ناطقی پرسیدیم چه کردی با بخش اهدای جوایز که گفت سه نفر بدل پیدا کردم! که وقتی نام افراد اعلام می‌شود این افراد به عنوان نماینده‌ی آنان بروند بالا جایزه را بگیرند و البته تاکید کردم که جوایز را باید پس بدهند!

حوصله‌ی رفتن به هتل برای صرف شام نبود. همانجا کنار سالن با یک مرغ سوخاری تند (کنتاکی سابق!) مشکل شام حل و مشکل کلسترول و کبد چرب و این چیزها فراموش شد.
و اما.
ناطقی برای دلجویی از آن سه جوان جایزه بگیر جایزه نگرفته آنها را به لابی هتل دعوت کرد. قرار شد با این سه جوانِ به‌حق‌دلخور من و ناطقی و شریفی صحبت کنیم (به عبارتی ماست مالی). البته کسی نبود که ما هم دلخوریمان را ابراز کنیم. به حرمت ناطقی هم که پس از نه سال دیده بودمش مصلحت نبود من نیز گِلِه کنم.

دوستان برنده‌ی دلخور و دمق، آمدند و با ناطقی صحبت کردند و ماهم ندانم کاری‌ها را محکوم کردیم . جوایز هم دست ناطقی بود. طی مراسمی دوستانه همراه با شوخی جوایز از طرف من و شریفی و ناطقی با روبوسی و تصویربرداری موبایلی به آنان اهدا شد! فکر می‌کنم این امر در تاریخ اهدای جوایز به برندگان نه تنها در جهان حتی در خاورمیانه بی‌سابقه باشد.

از هتل هم چیزی نمی‌گویم  که خود حدیث دیگری است که من و شریفی را بردند به هتلی غیر از هتل مهمانان جشنواره. فردا صبح هم پس از صرف صبحانه آماده شدیم و رفتیم فرودگاه که آن هم حدیث خود را دارد.
و برگشتیم  تهران. ظاهرا بدهکار طی این مسیر بودیم.
***
چندی پیش، که نمی‌دانم از کجا، تلفن کردند و در ارتباط با بیست و هشتمین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان نشانی منزل را برای ارسال کارت دعوت پرسیدند. تاکید کردند که حتما تشریف بیاورید. کارتی به دستم رسید با این متن: از جناب عالی دعوت می‌شود تا در نخستین گردهمایی خیرین و حامیان سینمای کودک که... شرکت فرمایید. نامه به امضای مهدی مسعودشاهی، دبیر جشنواره بود. احتمال دادم برای شرکت در مراسم پرطمطراق پرداخت حق‌الزحمه‌ی داوری باشد و گرنه چرا چندین بار تاکید به حضور داشتند. به نشانی هتل انقلاب، خیابان طالقانی، تهران، در ساعت 19. از منزل تا آنجا در شرایط خلوت خیابان، یک ربع راه است. یک ساعت مانده به راه افتادم. یک معادله‌ی چهار مجهولی هم برای خودم طرح کردم که: مسیر کدام باشد و کدامین نباشد. آن یکی دور است. دیگری شلوغ است. چشمتان روز بد نبیند، از لحظه‌ی خروج از منزل گرفتار ترافیک شدم. به ناچار فکر کردم به تلفن ناطقی پیامکی بدهم و بگویم که وضع چیست.
من در تمام عمرم پیوسته دچار توهم بوده‌ام اگرچه سر تمام ملاقات‌هایم به دقیقه و به موقع رسیده ام اما دیده‌ام دوستان گاهی تا چندین ساعت دیر کرده‌اند. با این وصف هنوز عبرت نگرفته‌ام و نفهمیده‌ام که «آقا من در سویس زندگی نمی‌کنم!» هرچند این عبارت را هزاران هزار بار شنیده‌ام اما هنوز به گوشم ننشسته و باور نکرده‌ام. هنوز به شیوه‌ی وطن نشینان سویسی‌ فکر می‌کنم باید سر قرار به موقع حاضر شد. با استرس و نگرانی که، جای پارک چه خواهد شد و آیا به موقع می‌رسم یا نه تا مقصد راندم. 
بالآخره می‌رسم. به موقع هم می‌رسم. در هتل کارت را نشان می‌دهم کسی جواب روشنی ندارد. یعنی اطلاع ندارد. و سرانجام یکی می‌گوید برنامه لغو شده است. با خودم می‌گویم مگر می‌شود برنامه را لغو کرد و به مدعوین اطلاع نداد. آخر هنوز هم فکر می‌کنم در سویس زندگی می کنم. الان که افراد دستشویی رفتنشان را با وایبر و پیامک به آگاهی عموم می‌رسانند آیا نمی‌شد پیامک داد یا ایمیل زد. آقایان که هم تلفن و هم نشانی ایمیل مرا داشتند. 
***
آیا انجام این نوع کارها آن قدر سخت است که برای یادگیری‌اش باید در سویس زندگی کرد! بلیت هواپیما را برای ساعت 14 که ساعت تحویل اتاق هتل به مهمان‌هاست نمی‌شد گرفت. البته اگر نخواهیم سر دقیقه 90 بلیت بگیریم. ما که در سویس زندگی نمی‌کنیم که پروازهایمان به موقع انجام گیرد (بالآخره فهمیدم در سویس زندگی نمی کنیم!) افزون بر این پول بلیت مهمانانی را که از تهران برای رونق دادن به جشنواره‌ی اصفهان باید سفر کنند و هزینه‌ی اقامت در هتل و هزینه‌ی خورد و خوراک آنان را محاسبه کنید ببینید اگر این جشنواره در تهران برگزار شود چه قدر در انجام امور و هزینه‌ها صرفه‌جویی می‌شود: میلیونها تومان. 
تا امروز کسی با من تماس نگرفته است که بگوید برنامه‌ی هتل انقلاب چرا لغو شد و یک عذر خواهی ساده بکند. اگر چنین کنند آن وقت است که من خواهم گفت : «ما در سویس زندگی می کنیم!»

 * خاطرات و خطرات نام کتابی است شامل خاطرات و شرح زندگانی مهدیقلی هدایت (مخبرالسلطنه) از رجال اواخر دوران قاجار تا اوایل دوران پهلوی.



صفحه 1 از 50
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی