­­امروز در لابه لای خرت و پرت هایم نشریاتی را که پنجاه سال پیش ( در 14 سالگی) منتشر میکردم پیدا کردم. ماجرا از این قرار بود که دفترچه ای در قطع 9 در 11 سانتی متر در 40 صفحه را به صورت نشریه با نوشته و نقاشی پر می کردم و به دایی کوچیکه که همسن من بود می دادم. او تنها خوانندة نشریة من بود! این نشریه علاوه بر داستان مصور که معمولا از کیهان بچه ها یا کتاب ها اقتباس و تلخیص می شد دارای آگهی، مسابقة عکاسی، جدول، اطلاعات عمومی، آشنایی با مشاهیر، شطرنج، پاسخ به خوانندگان، مسابقة داستان نویسی و ... بود.

ketabe_mah_3.jpg

چند شماره از مجله ها

سابقة این کار بر می گشت به سال 1338 (دوازده سالگی) که یک صفحه از دفتر مشقم را می کندم و بالایش می نوشتم روزنامة کیهان و آن را با خزعبلاتی پر می کردم و می فروختم به پدر بزرگ و دو ریال می گرفتم و می رفتم بستنی می خریدم و سپس لیس زنان جلوی فروشگاهی در خیابان شهرستانی میدان فوزیه (امام حسین فعلی) که یک تلویزیون در پشت شیشه گذاشته بود می ایستادم و تلویزیون تماشا می کردم. تلویزیون ملی ایران (سیمای فعلی) فعالیتش را آغاز نکرده بود و این تلویزیون خصوصی را فردی به نام ثابت پاسال راه انداخته بود. فیلم ها را هم به زبان اصلی پخش می کرد.برنامه های عادی هم زنده بود. حتی آشپزی.

در صفحة 46 شمارة 5 این نشریه تحت عنوان «نظری به نشریات قدیمی این موسسه» نوشته ام:

«در سال 1338 روزنامة روزانة بنام (کیهان) بمدت 15 روز چاپ شد مقالات این روزنامه شامل اخبارهای روزانه بود که از روزنامه ها و مجلات بزرگ اقتباس میشد ولی دیری نپائید که اسم این روزنامه به (کیهان بچه ها) انتقال یافت و این مجله هم مثل سابق روزانه بود و مطالب آن عبارت بود از مقداری مصور و اخبار مدت 9 روز این مجله انتشار یافت و دیگر چاپ نشد باز در سال 1339...مجله ای بنام (ستاره) چاپ میشد که دنبالة مجله های (کیهان و کیهان بچه ها بود

باقی در صفحه 70

و بعدا این مجله به مجله ستاره که در 16 صفحه منتشر میشد انتقال یافت بعد از 6 شماره نامش دوباره تغییر یافت و به «میکی» منتقل شد. این مجله 4 شماره نشر شد.

 «1340»

مهرگان مجلةای بود که بعد از 9 ماه انتشار یافت و دنباله شماره قبلی میکی بود و 2 شماره هم منتشر شد و 7 ماه بعد تعطیل شد و در تعطیلات تابستان سال 1341 مجلة بنام کتاب ماه در 40 صغحه با جلد رنگی و داستانی از سری نویسندگان مشهور دنیا چاپ شد و تا کنون 5 شماره منتشر شده و اینهم شماره مخصوص تابستان کتاب ماه میباشد.» [متن را با تمامی غلط ها و بدون تصحیح آورده ام]

حال این پرسش پیش می آید که آیا واقعا علاقه های دوران کودکی است که ما را به سوی حرفه هایمان در آینده سوق می دهد؟ خود این علاقه ها تا چه حد زاییدة تاثیر محیط (خانواده) است؟ شرایط محیط (جامعه) چه قدر در این ماجرا دخیل است؟ و خیلی پرسش های دیگر...

ketabe_mah_4.jpg

دو صفحه از مجله با اطلاعیه مسابقه عکاسی

امروز تصادفا به نوشته ای از خودم برخوردم که 20 سال پیش به مناسبت سی امین سال انتشار مجله دانشمند نوشته بودم و در ویژه نامه دانشمند چاپ شده بود. سایت مرکز آموزش و پژوهش موسسه همشهری این مطلب را از همان نشریه نقل کرده است. این نوشته و مصاحبه علی میرزایی، سردبیر وقت دانشمند، در همان سایت حاوی نکات بسیاری است از کار در مطبوعات. تجربه همکاری با علی میرزایی و مدیریت مدبرانه او را هیچگاه و هیچ جا دوباره تجربه نکردم. مطلب را می توانید در اینجا بخوانید.

شب ساعت 9، علمدارشان از من می خواهد که، «خبر آواز خواندن خودتان را شما فعلا علنی نکنید تا بعد.» می گویم، «چشم.» صبح چشم از خواب نگشوده دوستی تلفن می کند و از نتیجة جلسة دیشب می پرسد. راستش بنا به قولم طفره می روم. نمی گویم. در جا می گوید، قرار است آواز بخوانی؟ می گویم تو از کجا می دانی؟ می گوید فلانی گفت. می گویم فلانی از کجا می داند؟ می گوید، «همان کسی که از شما خواست خبر را علنی نکنید خودش به او گفته است.» دیشب کلی بحث می کردند که خبرهای ما به بیرون درز می کند. البته نمی گفتند خودمان خطاکاریم، دنبال خطاکار می گشتند. معمولا هم خطاکارها در جلسه نیستند!

سال 1340 کلاس هشتم بودم. دو سال بود که زبان عربی و انگلیسی جزو درس‌های مدرسه‌ام شده بود. من و فیروز، دایی کوچیکه، همسن بودیم (یعنی هستیم)، و در یک کلاس درس می‌خواندیم. گاهی در خانه از سر شیطنت و بازیگوشی واژه‌های انگلیسی را بنا به قواعد عربی صرف می‌کردیم و می‌خندیدیم. مثل: واژة اگزمپل (example) که بر وزن افتعل، یفتعل، افتعال، مفتعل، مفتعل. می‌شد: اگزمپل، یگزمپل، اگزامپل، مگزمپل، مگزمپل.

در آن زمان عقل و شعورم نمی‌رسید که بفهمم در آن بازیگوشی کودکانه، نکته‌ای اساسی نهفته است و آن توانایی زبان عربی در تولید اشتقاقات گسترده و پذیرش واژه‌ها و قابلیت مشتق سازی. سال‌ها بعد که قلم به دست گرفتم و نوشتم و ترجمه کردم این نکته را در زبان انگلیسی هم دیدم. قالب این دو زبان مانند جدول مندلیف (جدول تناوبی عناصر) است. پیش از کشف عنصر جدید، محل و مشخصاتش معلوم و قابل پیش بینی است. در حین ترجمه از زبان انگلیسی گاهی در یافتن معادل‌ها به قول جوانها کم آوردم. اگر برای واژه expose معادلی یافتم ماندم با اشتقاقات چه کنم: exposed, exposition, exposable, exposeability, exposure,…

در زبان عربی هم این ظرفیت را یافتم: علم، عالم، معلوم، تعلیم، تعلم، ....

و دریافتم که ناتوانی فارسی در این مورد موجب پذیرش واژه‌های بیگانه می‌شود. و پناه بردن به عربی برای یافتن واژه‌های معادل انگلیسی (مثلا) به این دلیل است.

سال‌ها بعد مطلبی از دکتر محمدرضا باطنی، زبان شناس خواندم با عنوان «فارسی، زبانی عقیم» و در پی آن جوابیه‌های دکتر ابوالحسن نجفی عضو فرهنگستان زبان فارسی را خواندم و جوابیه‌های دیگر را.

من در حد و قواره آقایان باطنی و نجفی نیستم که وارد این بحث شوم. اما در عمل و در کارم متوجه شده‌ام که مترجم یا نویسنده بناچار به گزینش معادل‌های عربی یا انگلیسی تن می‌دهد و با توجه به این که در فارسی فقط فعل‌های ساده یا بسیط هستند که می توان از آنها مشتق به دست آورد و این افعال هم تعدادشان کم است، این تسلیم از سر ناچاری است و نه کوتاهی و غفلت، هرچند که ممکن است غفلت هم صورت بگیرد.

با این اوصاف راه حل چیست؟ آیا هنوز هم می‌توان توصیه کرد که «فارسی را پاس بداریم؟» چگونه؟

Photo_Languge.jpg

امروز محسن بایرام نژاد عزیز را که به تهران آمده بود در خانه هنرمندان ایران دیدم. خبر انتشار کتاب زبان عکس را او به من داد! کتاب زبان عکس، نوشته رابرت اکرت را من و محسن ترجمه کرده‌ایم و انتشارات حرفه: هنرمند آن را منتشر کرده است. کتاب 208 صفحه دارد و مصور است و البته بعضی از عکس‌ها هم رفیق نیمه راه بودند! از یادداشت پشت جلد هم یک بند در اینجا می‌آورم:

«قضیه بسیار ساده است؛ در بیشتر عکس‌ها نکات بسیاری – بیش از آنچه دیده می‌شود وجود دارد و این «بیش» شگفت‌انگیز است. با تخیلی سیال و نگاهی موشکافانه به عکس متوجه نکاتی خواهیم شد؛ نکاتی در باره پیچیدگی روابط؛ نکاتی در باره خواسته‌ها و رویکردهای شخصی؛ نکاتی در باره این که زندگی چگونه دگرگون می‌شود و چگونه بی‌تغییر می‌ماند؛ این که زمان و مکان چگونه زندگی را شکل می‌دهد.»

اصل کتاب زبان عکس را چند سال پیش دوست بسیار عزیزم م. نیکو از امریکا برایم فرستاد، همان دوستی که پیش از این کتاب نقد عکس را برایم فرستاده بود که ترجمه فارسی آن اکنون به چاپ سیزدهم رسیده است.

صفحه 1 از 44
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی