
تابستان 1340 چهارده ساله بودم. این گربه را دوست صمیمی پدرم به من داد. انسان شریفی بود. دوست پدرم را میگویم! گاهی در غیاب پدرم که اغلب در سفر بود مرا به سینما میبرد. فیلم آواره، آقای 420 (راج کاپور)، دراکولا و چندین فیلم دیگر را با او تماشا کردم. یادش به خیر. اما گربه!
گیر داده بودم که از این گربه عکسی بگیرم که دارد کیهان بچهها میخواند. میخواستم عکس را برای کیهان بچهها بفرستم. بالاخره یک روز مجلهها را چیدم و گربه را وادار کردم که ساکت بنشیند تا من کارم را انجام دهم. عکس را گرفتم. آن موقع نمیدانستم که دوربین فلیکای من توانایی عکس گرفتن از این فاصله نزدیک را ندارد. عکس که چاپ شد دیدم واضح نیست (همین عکسی که میبینید). فکر میکردم دستم لرزیده. تصمیم گرفتم بار دیگر عکس دیگری بگیرم. باز مجلهها را چیدم. این بار گوش گربه به خواهش من بدهکار نبود. شلتاق میکرد. فیروز، دایی کوچکه که همسن من بود گفت یک تکه گوشت زیر مجله بگذاریم تا گربه تمکین کند. غافل از این که وقتی بوی گوشت به دماغ گربه خورد کاسه کوزه را به هم ریخت. گوشت را برداشت و در رفت. و من دلخور از این پیشنهاد، هیچوقت نتوانستم عکس مورد نظرم را بگیرم و حسرت به دل ماندم.














